X
تبلیغات
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

دلم تنگ است

دلم می سوزد از باغی که می سوزد

نه دیداری

نه بیداری

نه دستی از سر یاری

مرا آشفته می دارد

چنین آشفته بازاری

تمام عمر بستیم و شکستیم

به جز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ

نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

میان آنچه باید باشد و نیست

عجب فرسوده دیواریست دنیا

چه رنجی از محبت ها کشیدیم

برهنه پا به تیغستان دویدیم

نگاهی آشنا در این همه چشم

ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم

سبک باران ساحل ها ندیدند

به دوش خستگان باریست دنیا

مرا درموج حسرت ها رها کرد

عجب یار وفاداریست دنیا

عجب خواب پریشانی ست دنیا

عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

میان آنچه باید باشد و نیست

عجب فرسوده دیواریست دنیا

" اردلان سرفراز "

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 | 17:18 | نویسنده : فریده |
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ….

پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانس
...ت توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت :
” اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . ”
” برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ”

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت … برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ….
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ….
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...
برگرفته از راز موفقیت


تاريخ : پنجشنبه هشتم تیر 1391 | 21:57 | نویسنده : فریده |
من اینجا درست روبروی دوست داشتنت و در عمق نبودنت محکم ایستاده ام



تاريخ : پنجشنبه هشتم تیر 1391 | 21:54 | نویسنده : فریده |



تاريخ : سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 | 10:5 | نویسنده : فریده |
برایت یک بغل گندم دلی خشنود از مردم،

برایت یک بغل مریم كه مست از وی شوی هر دم،

برایت قدرت آرش که دشمن را زنی آتش،

برایت سفره ای ساده حلال و پاک و آماده،

برایت یك بغل احساس دو بیتی های عطر یاس،

برایت هر چه خوبی هست صمیمانه دعا كردم

سپندارمزدگان مبارک



تاريخ : شنبه بیست و نهم بهمن 1390 | 14:17 | نویسنده : فریده |



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 | 10:12 | نویسنده : فریده |

یلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهرآمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند.

یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت ولابه لای خواب های زمین، لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد.

یلدا، شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که می دانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد.

فرشته ها به هم گفتند: " یلدا، آبستن است، آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند".

فرشته ها گفتند: " فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد".


یلدا همیشه همین کار را می کند، می میرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند.
راستی، فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 | 9:57 | نویسنده : فریده |
باران که می بارد تو می آیی
بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
باران ِمهر و ماه و آئینه
بارانِ شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی
از دشتِ شب تا باغِ ِ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری
غم می گریزد ، غصه می سوزد
شب می گدازد ،سایه می میرد
تا عطرِ آهنگِ تو می رقصد

تا شعر باران تو می گیرد.

 لحضه های تشنه ی بیدار
تا روزهای بی تو بارانی
غم می کُشد ما را و می بینی
دل می کِشد ما را تو می دا نی



تاريخ : یکشنبه پانزدهم آبان 1390 | 9:3 | نویسنده : فریده |
توفان‌ها
در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نی‌لبکی می‌نوازند،
و ترانه‌ی رگ‌هایت
آفتابِ همیشه را طالع می‌کند.


بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه‌های شهر
حضورِ مرا دریابند.


دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می‌دهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.


تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 | 14:39 | نویسنده : فریده |
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست


بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست


مثل


عکس رخ مهتاب که افتاده در آب


در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 | 9:53 | نویسنده : فریده |
من نميدانم
عاقلم يا عاشق
حس من دلتنگيست
حس يك مرغ مهاجر دارم كه دلش هواي ماندن دارد
و سرش هواي رفتن
و دلش ميگيرد گر از اين مرز خدا پر گيرد



تاريخ : یکشنبه دهم مهر 1390 | 14:55 | نویسنده : فریده |
كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد

كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد



كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد

كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد



كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد

كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد



كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد

بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد



كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد

كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد



كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد

در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد



كاش مي شد با محبت خا نه سا خت يك اطاقش را به مرواريد داد

كاش مي شد آسما ن مهر را خانه كرد و به گل خورشيد داد



كاش مي شد بر تمام مردمان پيشوند نام انسان را گذاشت

كاش مي شد كه دلي راشا دكرد برآب خشكيده اي يك غنچه كاشت



كاش مي شد با كلامي سرخ و سبز يك دل غمديده راتسكين دهم

كاش مي شد درطلوع ياس ها به صنوبر يك سبد نسرين دهم


تاريخ : شنبه نهم مهر 1390 | 10:40 | نویسنده : فریده |
خدایا سرده این پایین ، ازون بالا تماشا کن !

اگه میشه فقط گاهی ، خودت قلب منو "ها" کن !

خدایا سرده این پایین ، ببین دستامو میلرزه
...
دیگه حتی همه دنیا ، به این دوری نمی ارزه !

خدایا وقت برگشتن ، یه کم با من مدارا کن

...شنیدم گرمه آغوشت ، اگه میشه منم جا کن ...



تاريخ : یکشنبه بیستم شهریور 1390 | 9:14 | نویسنده : فریده |

تــنهایــی یعنی ؛
ذهنم پــر از تو ، خــالی از دیگران
اما کنارم خــالی از تو ، پــر از دیگران ...



تاريخ : یکشنبه سی ام مرداد 1390 | 12:2 | نویسنده : فریده |

قامت می بندم
نمازعشقت رابه شکوفه های
سرخ سیب
وایمان می آورم به چشمانت
زمان دیدار
حالا اذان یک شهر
حی الا خیرالعمل
وفقط "من" اینجا بی تاب تر
حا لا که قلم تند تر می دود
وضو می گیردآب وآئینه اش
تمام سپیدی آسمان
چادرم می شود
وآبی اش جانمازم
آن وقت تنها ماه می تواند شود
مُهر پیشانی ام
چه منظره ای‌!
تسبیح دستانم تمام ستاره هاست



تاريخ : شنبه بیست و نهم مرداد 1390 | 15:41 | نویسنده : فریده |
 

بعد از هر سقوطی ، صعودی و بعد از هر شبی ، روزی وجود دارد.
پس امروز را آغازی تازه بدان



تاريخ : شنبه بیست و نهم مرداد 1390 | 15:35 | نویسنده : فریده |

گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو                     باد بهار می‌وزد باده خوشگوار کو

هر گل نو ز گلرخی یاد همی‌کند ولی                   گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو                

مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست                 ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو

حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا               دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو

شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد                   خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو

گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو                   مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو    

از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو               حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 | 12:55 | نویسنده : فریده |
قصه‌ آدم ، قصه‌ یک‌ دل‌ است‌ و یک‌ نردبان

 قصه‌ بالا رفتن ، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا قصه‌ آدم ، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و یک‌ نشانی قصه‌ جست‌ و جو، قصه‌ از هر کجا تا او، قصه‌ آدم ، قصه‌ پیله‌ است‌ و پروانه ، قصة‌ تنیدن‌ و پاره‌ کردن قصه‌ به‌ درآمدن ، قصه‌ پرواز... من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام ؛ قصه‌ همان‌ دلی‌ که‌ روی‌ اولین‌ پله‌ مانده‌ است دلی‌ که‌ از بالا بلندی‌ واهمه‌ دارد، از افتادن ؟؟!!!



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 | 14:1 | نویسنده : فریده |
بچه که بودیم...!

- بچه که بودیم، چه دل‌های بزرگی داشتیم، اکنون که بزرگیم، چه دلتنگیم!
- کاش دل‌هامون به بزرگی بچگی بود.
- کاش برای حرف‌زدن، نیازی به صحبت‌کردن نداشتیم و فقط «نگاه» کافی بود.

- بچه که بودیم تو جمع گریه می‌کردیم، بزرگ که شدیم، تو خلوت.

- بچه که بودیم راحت دل‌مون نمی‌شکست، بزرگ که شدیم، خیلی آسون دل‌مون می‌شکنه.
 
- بچه که بودیم همه‌رو ۱۰تا دوست داشتیم، بزرگ که شدیم، بعضی‌هارو هیچی، بعضی‌هارو کم و بعضی‌ها‌رو بی‌نهایت دوست‌داریم.
  
- بچه که بودیم قضاوت نمی‌کردیم و همه یکسان‌بودن، بزرگ که شدیم، قضاوت‌های درست و غلط موجب شد که اندازه‌ی دوست‌داشتنمون تغییر کنه.
 
 
- بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می‌کردیم، یک‌ساعت بعد از یادمون می‌رفت، بزرگ که شدیم، گاهی دعواهامون سال‌ها تو یادمون می‌مونه و آشتی نمی‌کنیم.
  

- بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می‌شدیم، بزرگ که شدیم، حتی ۱۰۰تا کلاف هم سرگرم‌مون نمی‌کنه.
 
 
- بچه که بودیم بزرگ‌ترین آرزومون داشتن کوچک‌ترین چیز بود، بزرگ که شدیم، کوچک‌ترین آرزومون، داشتن بزرگ‌ترین چیزه.
 


تاريخ : یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 | 11:1 | نویسنده : فریده |
خدایا نگویم دستم بگیر
         

             عمریست گرفته ای
                          

                                    مبادا رها کنی



تاريخ : سه شنبه یازدهم مرداد 1390 | 22:25 | نویسنده : فریده |

باز آى و دل تنـگ مرا مونس جان بـاش / وین سوخته را محـرم اســرار نهان بـاش

زان باده که در میکده عشـق فروشــند / ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش . . .



تاريخ : سه شنبه یازدهم مرداد 1390 | 19:45 | نویسنده : فریده |

زیباترین عکس ها در تاریکترین اتاق ها ظاهر میشن

پس هر وقت تو قسمت تاریک زندگی واقع شدی 

 بدون که خداوند قصد داره یه تصویر زیبا ازت بسازه .


 



تاريخ : سه شنبه چهارم مرداد 1390 | 15:10 | نویسنده : فریده |

عشق،شیر شد
آهوی دل مرا که دید
آهو از میان سینه ام رمید

هی دوید و هی دوید و هی دوید...

شیر آخرش ولی به او رسید
آهوی دل مرا درید.



تاريخ : شنبه هجدهم تیر 1390 | 15:26 | نویسنده : فریده |
پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود. 
 سنگ‌پشت تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.
پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.
كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه.
و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي...
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد !
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن است.
حتي اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.
و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت... .
ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و رفت، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ می كشيد...



تاريخ : شنبه هجدهم تیر 1390 | 15:22 | نویسنده : فریده |

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.
شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند.
آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد.
زنش آن را جابه جا کرده بود.
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.»



تاريخ : شنبه هجدهم تیر 1390 | 12:53 | نویسنده : فریده |
 
خداوندا...........................!
دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال.
با قدرت بیکرانت دستانم را توانا کن.
خدایم را دوست دارم ، و با وفا تر از او سراغ ندارم ! شاید ؛
به رسم همین وفاداریست ، که عزیزانم را به او می سپارم ... !!


تاريخ : یکشنبه دوازدهم تیر 1390 | 12:59 | نویسنده : فریده |

يک نفر دنبال خدا ميگشت.شنيده بود که خدا آن بالاهاست.پس هر شب از پله های  آسمان بالا ميرفت   ابرها را کنار ميزد   چادر شب آسمان را مي تکاند.ماه را بو ميکردو ستاره ها را زیرو رو. او ميگفت:خدا يک جايی همين جاهاست.و دنبال تخت بزرگی ميگشت به نام عرش  که کسی بر آن تکيه زده باشد.او  همه آسمان را گشت اما نه  تختی بودو نه کسی.نه رد پايی بودو نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشيد از جستجوی آن آبی بزرگ. آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد.زمين پهناور بودو عميق .پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند. زمين را کند ذره ذره و لايه لايه و هر روز فرو تر رفت و فروتر. خاک سرد بودو تاريک و نهايت آن جز يک سياهی بزرگ چيز ديگری نبود. نه پايين و نه بالا نه زمين و نه آسمان.خدا را پيدا نکرد.اما هنوز کوهها مانده بود.دريا ها و دشت ها هم.پس گشت و گشت و گشت.پشت کوه ها و قعر دريا را.وجب به وجب دشت را زير تک تک همه ريگ ها را.لای همه قلوه سنگ ها و قطره قطره همه آب ها را.اما خبری نبود.از خدا خبری نبود. نااميد شد از هر چه گشتن و هر چه جستجو. آن وقت نسيمی وزيدن گرفت.شايد نسيم فرشته بود که ميگفت خسته نباش که خستگی مرگ است.هنوز مانده است  وسيع ترين و زيبا ترين و عجيب ترين سرزمين هنوز مانده است.سرزمين گمشده ای که نشانی اش روی هيچ نقشه ای نيست. نسيم دور او گشت و گفت:اينجا مانده است  اينجا که نامش تويی.و تازه او خودش را ديد  سرزمين گمشده را ديد.نسيم دريچه کوچکی را گشود  راه ورود تنها همين بود.و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد.خدا آنجا بود.بر عرش تکيه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود همين جاست. سال ها بعد وقتی که او به چشم های خود برگشت  خدا همه جا بود  هم در آسمان و هم در زمين.هم زير ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه.هم لای ستاره ها و هم روی ماه...  خدا همیشه با ماست...........



تاريخ : شنبه یازدهم تیر 1390 | 10:27 | نویسنده : فریده |
فقط کافی است تصویر سعادت را بر صفحه ذهنت بسازی و ببینی که چه اتفاقی می افتد. باید به خاطر داشته باشی که بی توجه به سخت شدن شرایط، باید به ساختن تصویر ذهنی سعادت فردی خود ادامه دهی. احتمال دارد به این نتیجه برسی که پیشرفتی نداری و به عقب می روی، اما بدان که پشتکار کلید توست. به تصویر سعادت شخصی ادامه بده و بدان هر آنچه برایت اتفاق بیفتد آن چیزی است که باید اتفاق بیفتد تا تو را برای دریافت خوبی هایی که درخواست کرده ای، آماده کند.

تاريخ : چهارشنبه هشتم تیر 1390 | 15:28 | نویسنده : فریده |
روزهای زیبایی را یکی پس از دیگری از دست می دهیم بدون اینکه به عمق فاجعه نگاه کنیم . آنقدر راحت از کنار لذت های دنیا می گذریم که گویی هر روز به همین مقدار نصیبمان می شود . کاش می شد به همه گفت هر روزیکه از عمر شما میگذرد ذره ای از  لذت های  شما گرفته می شود .
و وقتی به خود می آیی که عمری را بدون عشق و دوست داشتن گذراندید و هرگز به آن روزها بر نخواهید گشت . و جز افسوس خوردن کاری نمی توانیم بکنیم و بعد به خود می گوییم کاش امروز دیروز بود .
غافل از اینکه هرگز این آرزو بر آورده نخواهد شد .
دنیای زیبایی داریم به شرط آنکه فرصت را غنیمت شماریم و قدر لحظه های با هم بودن را بدانیم و بفهمیم و بچشیم طعم خوش محبت و شهد عشق را با تمام وجود با احساس پاک خود لمس کنیم .
گاهی حس میکنیم که این خواسته ها خیلی دور از ذهن است . ولی فقط با یک ذره فداکاری و ایثار و اندکی گذشت می توان را ه های زیبایی را دید و عمق رابطه ها خیلی عمیق می شود و آن زمان شیرینی عشق و محبت آنقدر گوارا است که حتی اگر اندکی از آن نصیبت شود  دوست نداری هرگز آن را از دست بدهی . و اگر آن را حس کنی قدر آن را می فهمی و در این روزگار نامراد آن را نعمتی بس گران بهاء می دانی .
کاش می شد همه احساس ها را همانگونه که وجود دارند حس نمود .........


تاريخ : سه شنبه هفتم تیر 1390 | 11:8 | نویسنده : فریده |
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند

و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند.ولی خارهایشان یکدیگررادر کنار هم زخمی میکرد. مخصوصا که وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند.بخاطر هیمن مطلب تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند.و بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند
ا
ز اینرو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود.
دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند، چون گرمای وجود دیگری مهمتراست  و این چنین توانستند زنده بمانند.


بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می‌آورد بلکه
آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و محاسن آنان را تحسین نماید.



تاريخ : سه شنبه هفتم تیر 1390 | 11:3 | نویسنده : فریده |
  • اس ام اس دون
  • ساکن